تبليغاتX
ِشاعري از ديار بيستون

به خشنودی اهورامزدا

ای نور پرهیز کننده از باطل ! ای آنکه جدت محمد است! قیام کن ! که تاریکی کشنده است

جهان ز باطل پر است ! بیا ! که باطل از تو فراری است ! که حق ، تنها با تو است

ای معلم کلام خدای یگانه ! بیا و به ما درس سجده یاد ده

ای ! به لطف حق ، بی نیاز از مردمان ! ای دستگیر افتادگان

ای هدایت کننده ی مردمان به آسمان ! ای اقامه کننده ی کلام آسمان ! ای وارث حکومت پیامبران

بیا که کنون زمین ز آسمان چه دورست! آری! شیطان در حضورست

مجاز را می رانیم و تنها حقیقت را می خواهیم که آن ستوده است

هر چه برما می رسد نعمت و بر هر تعمت شکری واجب

این راه، راه شهیدان ! راه منتظران! که باطل از آن گریزان

آنگاه که همه منتظرند تو می آیی

قرار بود نقد شعر کنم و با شعر خودم شروع کنم ، اول باید بگم غزل نیایش سکوت که تو پست اول نوشتم رو به مضمون فوق گفتم

خوب باید بگم این غزل به سبک عراقی گفته شد که خصوصیات این سبک بدین قراره

قصیده سرایی متروک و غزل در اوج شکوفایی خود جلوه گری می کنه

فرهنگ اسلامی بطور مشخص در شعر شاعران تچلی می کنه تا آن جا که فهم اشعار این سبک نیازمند دانستن فرهنگ غنی و پر بار اسلامی هستش

اشعار جنبه ی عرفانی دارن و عرفان با شعر پیوند عمیق و همه جانبه داره بنابراین در اکثر اشعار شاعر عشق رو در مقابل عقل قرار می ده و عشق رو ستایش می کنه

از لغات و اصطلاحات چه فارسی و چه عربی بسیار زیاد استفاده می شه و معمولا به حروف و لغات خیلی توجه می شه

کمتر شاعران درباری هستن و انتظار صله و پاداش ندارن

شاعر در شعر کسی رو مدح نمی کنه و اگر هم این کار انجام بگیره معمولا رندانست و قصد رساندن پیامی رو داره در کل در این سبک بیشتر به نصیحت ، هدایت و نیایش توجه می شه تا مدح

شاعر رضای خدا رو بر هر چیز دیگه ترجیح می ده

فضایل اخلاقی مورد توجه خاص شاعر هستش

صنایع لفظی و معنوی بی هیچ تکلفی در شعر به عالی ترین شکل خودنمایی می کنه

درخشانترین سبک شعر ادب پارسی هستش که شاعران بزرگی مثل حافظ ، خواجوی کرمانی ، عطار و سعدی اشعار خود را با این سبک سروده اند

خوب شعر هم مثل ریاضی می مونه باید معادله ها شو حل کرد

بیت اول غزل : ای صبح پارسا که نیایت ستوده است / برخیز! که شب به جانم تنیده است

به عناصر این بیت توجه کنید

(صبح = آورنده ی نور ، پارسا = پرهیزکار ) => نور پرهیزکار { خوب نورهم که هدایت گره) => مهدی

(نیا = جد = پدر ، ستوده = حمد شده = محمد) => جدت محمد

(برخیز= قیام کن) { نام آن حضرت قائم است}

نتیچه : ای مهدی که جدت محمد است قیام کن

بیت دوم غزل : بشکن سکوت سخن را که از دمت / رنگ از رخ تمام زبان ها پریده است

به عناصر اصلی این بیت توجه کنید

(سکوت سخن = سخن ساکت است {سخن کنایه از حقیقت است} ) => حقیقت الان ساکته

(زبان = کنایه از حرف های باطل ) => باطل الان هستش

یعنی این حرف ها و صدا ها که در جهان وجود داره همه باطلند بیا که دم عیسوی تو حق رو اقامه و باطل رو نابود می کنه

مثل حافظ که می گه : کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن / به غمزه ، رونق و ناموس سامری بشکن

و به داستان حضرت موسی در قرآن اشاره می کنه

این بیت و بیت آخر غزل دلیل گذاشتن اسم غزل به نام نیایش سکوته که در پایان مفصل درباره معادله ی اون توضیح می دم اما الان فقط اینو بگم که کلیدش آیات 2 تا 5 سوره حجرات هستش

نتیجه : جاءالحق و زهق الباطل

بیت سوم غزل : چون مشق الف به قامت رعنات کرده ام / از اولین حرف ادب ، پشتم خمیده است

عناصر اصلی این بیت عبارتند از

(مشق = کنایه از پیروی ، الف = کنایه از یکتاپرستی )=> پیروی یکتاپرستی

قامت رعنا = کنایه از الگوی یکتاپرستی چون شکلش شبیه الف هستش

اولین حرف ادب = الف

ادب = روش ، سنت و رسم

خوب معنی این بیتم اینه که چون تو الگو و راه و روش یکتاپرستی هستی ما با پیروی از تو روش سجده کردن و تسلیم خدای یکتا شدن رو یاد می گیرم.

مثل حافظ که می گه : نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست / چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

نتیجه : تو پیشوا و امامی

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 19:44 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری از شعرای بزرگ و مشهور ادبیات فارسی است.
اگر چه عطار به شعر و شاعری اعتنا ندارد و شعر را در چشم او مقداری نیست و راضی نیست که او را شاعر بشمارند وبه وزن و ردیف و قافیه نمی اندیشد و خود را بیشتر مرد حال میداند و فقط به معنی توجه دارد، ولی باید به حق وانصاف او را از فصیحترین شعرای زبان فارسی دانست.
باید مردی صاحب عقل و ژرف بین و خوش ذوق باشد و کژبینی را کنار بگذارد و در دریای مواج و متلاطم و بی کرانهشعر عطار به غواصی بپردازد و اشعار نغز او را که فراوانست جدا کند و آنرا با شعر فصیحترین شعرای زبان فارسیمقابله کند و بسنجد تا دریابد که شعر عطار نه تنها از حیث بیان معانی بلند انسانی و عرفانی مقامی بسیار ارجمند داردبلکه از حیث قالب لفظ نیز در کمال فصاحت و بلاغت است.
شاعرم مشمر که من راضی نیم
مرد حالم شاعر ماضی نیم
عیب از شعر است و این اشعار نیست
شعر را در چشم من مقدار نیست
تو مخوان شعرش اگر خواننده ای
ره به معنی بر اگر داننده ای
شعر گفتن چون ز راه وزن خاست
وز ردیف و قافیه افتاد راست
گر بود اندک تفاوت نقل را
کژ نیاید مرد صاحب عقل را
نام و لقب عطار
نام عطار بدون تردید محمد است زیرا علاوه بر آنکه اغلب تذکرهنویسان او را به همین نام نامیدهاند خود شیخ عطارمکرر در اشعارش نام خود را محمد ذکرکرده است.
از جمله:
من محمد نامم و این شیوه نیز
ختم کردم چون محمد ای عزیز
لقب شیخ عطار نیز بدون تردید فردیدالدین است زیرا باز علاوه بر اینکه تمام مورخین و تذکره نویسان او را بدین لقبخواندهاند در صفحه اول و آخر نسخه نفیسی از غزلیات و قصاید عطار که در کتابخانه مجلس شورای ملی موجوداست و تاریخ کتابت آن 682 یعنی 65 سال پس از شهادت عطار میباشد. لقب عطار را فریدالدین ذکر کرده است.علاوه بر این خود شیخ عطار در بسیاری از قصاید و غزلیات و مثنویها گاهی خود را فرید مینامد که ظاهراً مخففلقبش همان فریدالدین میباشد.
سال تولد و وفات عطار
آغاز و پایان زندگی عطار بدرستی معلوم نیست سال تولد و وفات او را تذکره نویسان به تفاوت ذکر کردهاند.
چنانکه از مجموع گفتههای مختلف بر میآید سال تولد عطار در حدود 540 میباشد و سال وفاتش در حدود سال618 در قتل عام نیشابور در فتنه مغول اتفاق افتاده است.
بنابراین شیخ عطار قریب به هشتاد سال عمر کرده است و این سال عمر با آنچه خود شیخ عطار درباره سنین عمر خودذکر میکند وفق میدهد.
عطار در اشعارش سنین مختلف عمر خود را از سی سالگی تا هفتاد و اند سالگی متذکر گردیده است:
به زیر خاک بسی خواب داری ای عطار
مخسب نیز چو عمر آمدت به نیمه شصت
دردا و دریغا که چو در شصت فتادم
از درج صدف ریخته شد سی گهر من
تو غافلی و به هفتاد پشت شد چوکمان
تو خوش بخفتهای و تیر عمر رفت از شست
مرگ درآورد پیش وادی صد ساله را
عمر تو افکند شست در سر هفتاد و اند
شیخ عطار از خدا خواسته بوده است که با روئی از گزیه خونین و پیشانی خاک آلوده جان بجان آفرین تسلیم کند:
خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجده گه باشم
زگریه کرده خونین روی و خاک آلوده پیشانی
و شاید تصادفاً از تیغ خونریز مغول که با چنین وضع و حالی یعنی با روی خونین و پیشانی خاک آلود جان به جانآفرین تسلیم کرده باشد.
شیخ عطار داروخانهای داشته است که در آن به کار طبابت میپرداخته است و در هر روز عده زیادی باو مراجعهمیکردهاند:
به شهر ما بخیلی گشت بیمار
که نقدش بود پنجه بدره دینار
ز من آزاد مردی کرد درخواست
که او را کرد باید شربتی راست

به داروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبضم مینمودند
و دو کتاب معروف خود مصیبت نامه و الهی نامه را در داروخانه آغاز کرده است.
مصیبت نامه کاندوه جهان است
الهی نامه کاسرار عیانست
به داروخانه کردم هر دو آغاز
چه گویم زود رستم زان و این باز
شیخ عطار علاوه بر داشتن داروخانهای که در هر روز در حدود پانصد شخص باو مراجعه میکرده و باو «نبضمینمودهاند». ظاهراً مردی متمول و متمکن بوده است و بطوریکه خود شیخ میفرماید نه تنها احتیاج به کسی نداشتهبلکه بیش از آنچه باید داشته و از همه کس فارغ بوده است:
بحمدالله که در دین بالغم من
به دنیا از همه کس فارغم من
هر آن چیزی که باید بیش از آن هست
چرا یازم به سوی این و آن دست
و به مناسبت همین بی نیازی است که شیخ عطار مناعت طبع و همت بلند خویش را حفظ کرده است و از قدر و قیمتسخن نکاسته و آن را بمدح نیالوده و روشنی و پاکیزگی طبع لطیف را با ظلمت مدح کدر و تیره نساخته است:
لاجرم اکنون سخن با قیمت است
مدح منسوخ است و وفت حکمتست
دل ز منسوخ و ز ممدوحم گرفت
تا ابد ممدوح من حکمت بس است
در سر جان من این همت بس است
آثار عطار
تعداد کتبی راکه به عطار نسبت دادهاند از صد جلد متجاوز است. در این که شیخ عطار بسیار شعر گفته است تردیدینیست زیرا خود شیخ متذکر شده است که ز هر در سخن گفته و بسیار گفته است و مکرر خود را بسیار گوی خواندهاست:
ز هر در گفتم و بسیار گفتم
چو زیر چنگ شعری راز گفتم
کسی کوچون منی را عیب جویست
همین گوید که او بسیارگویست
و گاهی از اینکه بسیار شعر گفته است اظهار تأسف کرده است که زبانی را که میبایست به ذکر خدا مشغول دارد بهشعر گفتن فرسوده است:
زبان که از پی ذکر توأم همی بایست
بشعر بیهده فرسود چون زبان درا
حقیقت آنست که بحر بی کرانه معانی در دل عطار چنان مواج و متلاطم بوده است که طبع گهربارش نمیدانسته استچگونه آنها را به رشته نظم درآورد:
فرید است این زمان بحر معانی
که بر وی ختم شد گوهر فشانی
ز بس معنی که دارم میندارم
که هر یک را به هم چون در رسانم
معانی ضمیرم را عدد نیست
مرا این بس که از خلقم مدد نیست
نه غایت می در آید در معانی
نه نقصان میپذیرد این روانی

در میان کتب متعددی که به عطار نسبت دادهاند آثاری که بدون تردید از عطار است همانهائی است که خود شیخ عطاردر خسرونامه از آنها نام برده است:
مصیبت نامه زاد رهروانست
الهی نامه گنج خسروانست
جهان معرفت اسرار نامه ست
بهشت اهل دل مختار نامه ست
مقامات طیور ما چنانست
که مرغ عشق را معراج جانست
چو خسرو نامه را طرزی عجیبست
ز طرز او که و مه را نصیبست

رفیقی داشتم عالی ستاره
دلی چون آفتاب و شعر پاره
ز گفت من که طبع آب زر داشت
فزون از صد قصیده هم زبر داشت
غزل قرب هزار و قطعه هم نیز
ز هر نوعی مفصل بیش و کم نیز
جواهر نامه من بر زبان داشت
ز شرح القلب من جان در میان داشت

بنابراین آثار مسلم عطار عبارتند از:
مصیبت نامه
الهی نامه
اسرارنامه
مختارنامه
مقامات طیور)منطق الطیر(
خسرونامه
دیوان غزلیات و قصاید
جواهرنامه
شرح القلب
چون تذکرة الاولیاء را که نثراست بر این نه کتاب منظوم بیفزائیم آثار مسلم عطار به ده کتاب بالغ میگردد.
از دو کتاب جواهر نامه و شرح القلب اثری پیدا نیست.
مجموع ابیات شش مثنوی مذکور و دیوان غزلیات و قصاید در حدود پنجاه هزار بیت است.
در دیوان حاضر822 غزل و 30 قصیده جمع آوری شده است و باین ترتیب 128 غزل و 70 قصیده شیخ عطار ازدست رفته است.
در میان کتب متعدد دیگری که به عطار نسبت میدهند بعضی از آنها بدلایلی حتماً از شیخ فریدالدین محمد عطارنیشابوری نیست و در انتساب بعضی از آنها به عطار جای شک و تردید است ولی بطور قطع نمیشود آنها را از عطارندانست. با اهل تحقیق است که نسخ قدیمی را جستجو کنند و تکلیف آنها را معین نمایند.
تخلص عطار
شیخ عطار گاهی خود را عطار و گاهی فرید میخواند.
در تمام قصاید و غزلیات و مثنویها باین دو لفظ بر میخوریم.ظاهراً شیخ عطار بمناسبت وزن شعر در اشعارش گاهی لفظ عطار و گاهی لفظ فرید را انتخاب کرده است.

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 19:41 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


سید هوشنگ موسوی: آنچه من گفتم زبور پارسي است/ فهم آن نه كار مرد پارساست عطار از جمله كساني است كه در تاريكي قرون وسطي، تابناك‌ترين انديشه‌‌هاي بشري را در تاريخ الاهيات عرفاني جهان، عرضه داشته‌اند و تجارب روحاني ايشان، زيباترين تاملاتي است كه انسان در تاريخ اينگونه انديشه‌ها و تجربه‌ها آزموده است. (شفيعي‌كدكني، مقدمه زبور پارسي) زبور پارسي عنوان كتابي از استاد دكتر شفيعي‌كدكني است كه نگاهي به زندگي عطار دارد و بعضي دانسته‌هاي تازه در رابطه با سرگذشت و احوال و آثار او را بيان مي‌كند. همچنين كتاب حاوي گزيده غزل و رباعي‌هاي عطار است كه به انتخاب استاد فراهم شده و همراه با شرح و توضيحاتي بر آن نمونه يكي از گلچين‌ها و گزيده‌هاي موفق در مجموعه گزيده‌هاي شعر فارسي است. مجموعه حاضر حاوي يك‌هفتم غزل‌هاي عطار است. تعداد غزل‌هاي عطار در نسخه مرحوم تفضلي 872 غزل است و در مجموعه حاضر تعداد غزل‌ها 122 است. همچنين تعداد رباعي‌هاي اين مجموعه 123 رباعي است كه يك بيستم رباعي‌هاي ديوان است. تعليقات كتاب هم شامل فهرست آيات قرآني، احاديث و اقوال مشايخ، امثال و حكم و اشعار عربي است. راهنماي تعليقات در پايان كتاب هم وظيفه هدايت خواننده را براي دسترسي هرچه سريع‌تر به موضوعات و مضامين مندرج در كتاب دارد. كتاب در بهار سال 1378 براي نخستين بار منتشر شد. مخاطبان كتاب نسل جوان و دانشجويان هستند كه بارها استاد كتاب‌هاي خود را به نام آنان و براي آنان منتشر كرده است.

عنوان كتاب از بيتي از يكي از غزل‌هاي عطار گرفته شده است. اين تركيب در آخرين بيت همين مجموعه (غزل هشتم) آمده است. مطلع غزل اين است:
راه عشق او كه اكسير بلاست/ محو در محو و فنا اندر فناست
در ابيات آخر اين غزل عطار نظر خود را درباره سخنگويان اين طريقت اينگونه بيان مي‌كند كه هر كه سر اين ماجرا دارد از آن سخن نخواهد گفت، زيرا فهم آن كار پارسايان نيست و طريق زاهدي و عالمي از درويشي جداست.
دم نيارد زد از اين سير شگرف/ هر كه را يك دم سر اين ماجراست/ زهد و علم و زيركي بسيار هست / آن نمي‌خواهند، درويشي جداست
آنچه من گفتم زبور پارسي است/ فهم آن نه كار مرد پارساست
(زبور پارسي/115)
عطار شعر خويش را به اعتبار جنبه روحاني و ملكوتي آن زبور خوانده است. زبور يا مزامير يكي از كتاب‌هاي عهد عتيق و در اصل شعرهايي در تمجيد ذات الهي است كه به آواز ني و مزمار مي‌خوانده‌اند و بعضي از اين سروده‌ها به داود پيامبر منسوب است.

مقدمه كتاب حاوي 10 بخش مجزا درباره عطار است. بخش اول با عنوان «از درون و بيرون» نقدي بر ديدگاه‌هاي بعضي معاصران درباره شاعر است. در اين بخش نگارنده به يكي از اصول اساسي نقد متن مي‌پردازد و آن اينكه درك مباني جمال‌شناسي شعر و ادب و هنر، به صورتي كامل و بي‌غل و غش، وابسته به نوع نگاه منتقد از درون يا بيرون اين منظومه فكري است.
آنهايي كه خارج از منظومه فرهنگي و فكري تلاش مي‌كنند تا پديده‌اي را درون مجموعه‌اي ناآشنا با موازين آن نقد كنند قطعا به گمراهي مي‌افتند، در حالي كه آنها كه با فضاي درون آن منظومه آشنايي دارند قادر خواهند بود تا اجزاي آييني اين منظومه را در جاي خود دريابند. دكتر شفيعي، استاد فروزانفر و دكتر حميدي را دو نمونه خوب اين نوع نقد از درون و بيرون منظومه فكري معرفي مي‌كند. اين بخش در واقع نقدي بر نقدهاي دكتر حميدي در باب عطار است. شيوه استاد شفيعي همواره بر اين قرار داشته كه در ضمن و مطاوي مقدمه‌هايي كه به نظر مدخل كتاب مي‌آمده‌اند و نسبت به اصل كتاب اهميت كمتري داشته‌اند، مهمترين ايده‌ها و نظريات خود را مطرح كرده است. تعريف عرفان و به دنبال آن شعر عرفاني به نظرم پراهميت‌ترين بخش اين كتاب است.
استاد بارها عنوان كرده‌اند كه عرفان نگاه هنري به مذهب است و حالا در مقدمه كتاب زبور پارسي اينگونه نتيجه مي‌گيرند كه «شعر عرفاني از دو ديدگاه هنر است: يكي اينكه شعر است و ديگر اينكه عرفان است و تصوف. در حقيقت، شعر عرفاني هنري مضاعف است. هنري است پيچيده در داخل هنري ديگر.» (زبور پارسي/28)

بخش دوم مقدمه عنوان هويت تاريخي را دارد. اين بخش يادداشتي است مختصر بر بخش‌هايي از زندگينامه عطار كه داراي اسنادي قابل اعتمادتر است و قراين تاريخي تا حدودي آن را تاييد مي‌كند. تصريح به اينكه نام او محمد و تخلصش عطار و فريد است. اصل وي از قريه كدكن در جلگه رخ از ولايات نيشابور است و احتمالا پير زروند مزار پدرش شيخ ابراهيم است كه مورد احترام و تقديس اهالي است. تصريح بر تعداد آثار اصيل عطار موضوع بخش ديگري از مقدمه با عنوان آثار عطار است. بحث درباره آثار منسوب و اصيل عطار يكي از دغدغه‌هاي هميشگي استاد شفيعي بوده است كه در مقدمه مختارنامه هم به بحث درباره آن پرداخته است. استاد شفيعي آثار منظوم راستين عطار را اينگونه برمي‌شمارد: خسرونامه كه نام ديگر آن الهي‌نامه است، اسرارنامه، مصيبت‌نامه، منطق‌الطير، ديوان و مختارنامه. كه اگر تذكره‌الاوليا را به آن بيفزاييم بايد بگوييم از تمامي ميراث مكتوب عطار نام برده‌ايم و جز آن هر چه به او نسبت داده‌‌اند چون بلبل‌نامه و بي‌سرنامه و پندنامه و اشترنامه و... از عطار نيست.

سرچشمه‌هاي شعر عطار در حقيقت مطالعه‌اي درباره نخستين شعرهاي عرفاني ادب فارسي است. در اين بخش هم استاد از نويافته‌هاي خود در باب نخستين تجربه‌هاي شعر عرفاني مي‌گويد كه با شاعراني چون ابوذر بوزجاني كه در اواخر قرن چهارم درگذشته است آغاز مي‌شود. وي و تني چند ديگر از غزل‌سرايان شعر فارسي از جمله پيشاهنگان اين حيطه به‌شمار مي‌آيند و قبل از غزل ناب سنايي قرار مي‌گيرند. اما در فاصله سنايي تا عطار هم مي‌توان از شاعراني نام برد كه از تجربه‌هاي عرفاني خود در ساحت شعر سخن گفته باشند. (زبور پارسي/48) استاد معتقدند كه در اين فاصله شاعر مطرح و شعر چشمگيري وجود نداشته و تنها مي‌توان از چند شاعر قرن ششم قبل از عطار نام برد كه احتمالا يكي از آنان از استادان عطار هم بوده است و آن شكرنامي است كه شاعري عارف بوده است و بيتي از ابيات او را ابن‌بزاز در صفوه‌الصفا نقل كرده است. مجدالدين بغدادي، شمس‌الدين محمدبن طغان‌كرماني صاحب مصباح‌الارواح و صفي‌‌الدين يزدي از شاعران عرفاني مابين سنايي و عطارند.

ويژگي‌هاي غزل عطار را نويسنده در بخش غزل عطار بحث مي‌كند. (زبور پارسي/57) استاد وحدت تجربه شعري و وحدت تم و موتيو را مهمترين ويژگي شعر عطار برمي‌شمارند. همچنين برهنگي اين غزل‌ها از اصطلاحات عرفاني و عدم‌نياز به اصطلاحات فني تصوف از ديگر مختصات شعري عطار است. ديگر ويژگي غزل عطار تناسب ميان صورت و معناست. به‌طوري كه در اشعار او هيچ عنصر زايدي احساس نمي‌شود. اين غزل‌ها خواندني‌اند زيرا هر يك محصول يكي از تجربه‌هاي روحي شاعر است و نوعي در خويشتن فرو رفتن او. نقدي بر اطلاعات دولتشاه در تذكره‌اش درباره عطار بخش ديگر مقدمه كتاب حاضر است. استاد شفيعي در اين بخش بحثي انتقادي در باب سال و ماه تولد و وفات عطار دارند و نظر دولتشاه را با اندكي دخل و تصرف در آن مي‌پذيرند. سال تولد عطار بنابر نظر استاد حدودا سال 553 هجري قمري و تاريخ وفات او مطابق روايت دولتشاه در سال 627 هجري قمري بوده است.

نسب‌نامه معنوي عطار همواره مورد پرسش اهل تحقيق بوده است. پير معنوي عطار كه بوده و نسب و سلسله پيران وي به كجا مي‌رسد؟ در اين باب استاد با اعتنا به نظر فصيح خوافي در مجمل فصيحي پير عطار را جمال‌الدين محمد نغندري مي‌داند و اطلاعات تاريخي درباره او را از قديم‌ترين كتاب‌هاي تذكره جمع مي‌آورد. ابن جمال‌الدين كه امام رباني ناميده مي‌شده است همشهري و هم‌دهي عطار بوده و از عرفاي بزرگ عصر كه از او با احترام فراوان ياد مي‌شود. استاد در جست‌وجو براي دست يافتن به اطلاعاتي درباره ابن نغندري به متون خطي‌اي چون وسائل الرسائل نور‌الدين منشي كدكني و تحفه البرره رجوع كرده است. اما خود ابن محمد نغندري مريد شرف‌الدين رداد بوده كه سمعاني هم در مشيخه خود از او سخن گفته است. رداد خود مريد صلاح‌الدين احمد استاد بوده، كه خود او هم شاگردي نورالدين منور كرده و او از خواجه ابوالفتح طاهر و او از جد خود شيخ‌ ابوسعيد ابوالخير خرقه داشته است و به اين ترتيب نسب‌نامه معنوي عطار را مي‌توان به ابوسعيد ابوالخير ساند.

نگاهي ديگر به نام و نشان عطار عنوان بخش ديگري‌ از مقدمه كتاب حاضر است كه بحثي انتقادي درباره بعضي ايرادات استاد شفيعي كدكني بر افادات مرحوم استاد دكتر زرين‌كوب در باب عطار است. اين بحث در باب نام و نشان عطار و زادگاه او و همچنين انتساب خسرونامه منحول به عطار و صحت انتساب مختارنامه است. در اين بخش استاد با احترام فراوان به ساحت استاد زرين‌كوب برخي نظريات ايشان درباره عطار را با دلايل متقن و منطقي رد مي‌كنند و بعضي استدلال‌هاي ايشان را پاسخ مي‌گويند. لازم به يادآوري است كه كتاب زبور پارسي به استاد عبدالحسين زرين‌كوب تقديم شده است. عطارهاي شعر فارسي عنوان آخرين بخش مقدمه مربوط به عطارشناسي دركتاب حاضر است. تعدد عطارهاي شعر فارسي موجب شده تا چهره راستين و اصيل شيخ فريد‌الدين عطار آسيب جدي ببيند و قدر او ناشناخته ماند. به همين جهت اين بخش مطالعه‌اي درباره عطارهاي شاعري است كه كوشيده‌اند از نام و نشان عطار بهره‌ برند و خود را سراينده آثار بزرگي چون منطق‌الطير و اسرارنامه بدانند. عطار از نام‌هاي رايج افراد در روزگاران گذشته بوده و دكتر شفيعي در اين مقاله تنها با نقل قول از كتاب التكمله لوفيات النقله نام بيست‌وچهار نفر را ذكر مي‌كند كه از معاصران عطار بوده‌اند.
همچنين تني چند از اين عطارها شاعر بوده‌اند. استاد در اينجا تعداد بسياري از عطارهاي شاعر ادب فارسي را معرفي مي‌كند كه هيچ‌كدام قدر و شأن فريدالدين عطار نيشابوري را البته نداشته‌اند. عطارهاي شاعري كه معرفي مي‌شوند از معاصران رودكي تا پس از قرن نهم هستند. قديمي‌‌ترين آنها مردي با نام ابوجعفر محمدبن علي عطار از قرن چهارم است و از جديدترين آنها بعضي شاعران قرن نهم مثل عطار توني را مي‌توان نام برد كه مرد سفيهي از اهالي تون بوده است. اما بخش اصلي كتاب زبور پارسي گزيده غزل‌هاي عطار است.
استاد در انتخاب غزل‌ها از كتاب ديوان عطار تصحيح مرحوم تقي تفضلي سود جسته است. درباره شيوه انتخاب غزل‌ها بايد بگوييم كه تقريبا از تمام غزل‌هاي برجسته انتخابي صورت گرفته و تلاش شده تا انواع غزل عطار به نمايش درآيد. همچنين از آوردن غزل‌هايي نظير هم پرهيز شده و مجموعه‌اي خواندني پيش روي خواننده قرار دارد. هنگام درج متن هم از روي متن اصلي كپي‌برداري نشده، بلكه همه جا با دخل و تصرف‌هايي در متن همراه است. استاد هر جا لازم ديده‌اند از طريق تصحيح قياسي يا تصحيح با استفاده از نسخه بدل‌ها متن را خواناتر و روشن كرده‌اند. مطالعه كتاب حاضر به ما نشان مي‌دهد كه مولف با وسواسي كه لازمه چنين مطالعاتي است متن را خوانده و تلاش كرده تا صورت اصيل متن را وارد كند. ذكر نمونه‌هايي چند از آن ضرورت مي‌نمايد: به‌عنوان نمونه مي‌توان در غزل اول تصحيح استاد را بر تركيب اندوه‌زار ديد. نسخه بدل در اين مورد اندوه‌آر است كه استاد آن را به جهت اينكه اشكال نحوي تركيب پيشين را ندارد انتخاب مي‌كنند. (ص 107)
در غزل شماره پنج تركيب عود خام جايگزين دعوي مي‌شود كه در متن بي‌معناست. (ص 112)
در غزل شماره 6 پديدار را استاد به ديدار خوانده‌اند كه صورت صحيح‌تر متن است. همه كساني كه تجربه تصحيح داشته باشند مي‌دانند كه ممكن است كلماتي بدخواني داشته باشد و با دقت بر آن بتوان صورت صحيح را يافت. ابدال ب و پ يا همسان نوشتن ك و گ يا ج و چ و ح و خ از دشواري‌هاي قضاوت درباره صورت اصلي متن است.
زنار چهارگوشه را استاد در غزل شماره 11 به چهاركرد تغيير داده‌اند و شواهد بسياري براي زنار چهاركرد وجود دارد كه تعبير جديد متن را تاييد مي‌كند.
نمونه تصحيح‌هاي قياسي متن غزل شماره 51 است و بيت 11 آن كه صورت آن در متن گويي بيانش است.

از جمله تصحيحات اصلاح برخي اشتباهات مصحح است. براي نمونه در غزل شماره 109 تركيب برق آب را مصحح به صورت سد آب تغيير داده است. در حالي كه برق آب به همين صورت هنوز در كدكن تلفظ مي‌شود و معني سد كوچك را دارد. دكتر شفيعي متن را به صورت نخست آن برگردانده‌اند. اين تصحيح همراه با شاهد مثالي از منطق‌الطير عطار در همين معناست. اي اشتياق رويت از چشم خواب برده يك برق عشقه جسته، صد برق آب برده (ص 203)
مثال از منطق‌الطير:
پس مكن در ره توقف زينهار! همچو آب از برق، مي‌رو برق‌وار (منطق‌الطير 65)
اما ارزش‌هاي كتاب حاضر تنها در انتخاب غزل‌ها و رباعي‌ها وتصحيح و مقدمه عالمانه آن نيست بلكه شرح و توضيح مستوفي و عالمانه‌اي كه بر آن نوشته شده بر درجه اهميت آن افزوده است. اگر بتوانيم تنها يافته‌هاي واژه‌شناسي استاد را در شرح‌هايي كه بر آثار متعدد نگاشته‌اند جمع كنيم مي‌توانيم ادعا كنيم كه حجم عظيمي از كشفيات درباره معناي واژه‌هاي مهجور و كهنه ادب فارسي را به‌خصوص در كلام سنايي و عطار مديون پيشنهادهاي استاد هستيم. توضيح درباره واژه‌ها در اين اثر هيچ شباهتي به نوع شرح‌نويسي‌هاي رايج و تكراري ندارد از آن نوع كه شارح، كتاب‌هاي لغات را پيش روي گذارد و از روي آن ديكته كند، بلكه تلاش مولف بر آن است تا تركيب و واژه‌اي را مورد مداقه و توجه قرار دهد كه از معرض توجه لغتنامه‌نويسان به دور مانده است يا اگر در جايي توضيحي درباره كلمه شناخته‌شده‌اي مي‌آيد بيشتر همراه با شاهد مثالي تازه در آن معناست. تسلط استاد بر لهجه محلي مردم كدكن (چون زادگاه ايشان همانجاست و هم‌دهي عطار محسوب مي‌شوند) موجب آمده تا بسياري از واژه‌هاي ناشناخته محلي معنا شود. نمونه آن واژه پيشان در بيت هفت غزل هشت كه به معناي انتهاي هرچيزي است. همچنين تسلط بر شعر عطار و نمونه استعمالات او باعث شده تا برخي ويژگي‌هاي زباني عطار شناخته شود. مثلا كاربرد نخستمين در شعر عطار(غزل60 بيت 5) را مي‌توان نام برد. اين وژه در مختارنامه هم استفاده شده است. (زبور پارسي ص 303) صد قرن اگر گام زني در ره او/ چون در نگري نخستمين گام بود
يا درباره واژه خرافه در غزل شماره چهار مي‌بينيم كه استاد اطلاعات تاريخي درباره مردي به نام خرافه از قبيله بني عذره مي‌آورد و افسانه‌هاي عرب جاهلي درباره او را نقل مي‌كند.(ص 254)
توضيحاتي كه استاد درباره زنار چهار كرد مي‌آورند و شواهدي كه براي آن از شعر سنايي و انوري نقل مي‌كنند هم در ميان اين حواشي قابل توجه است. همچنين توجه به آواشناسي زبان فارسي و طرز اداي بعضي كلمات چون غلبه و صدقه و نفقه و عقبه كه معمولا با سكون حرف دوم در شعر تلفظ مي‌شوند را استاد مختصه صوتي اين واژگان در آن ادوار مي‌داند و اعتقاد دارد به ضرورت شعري نبوده است(ص 278)
احاطه استاد بر موسيقي ايراني و اطلاعاتي كه درباره گوشه‌ها و پرده‌هاي آن دارند موجب مي‌شود كه بسياري از ناشناخته‌هاي اشارات موسيقايي شعر عطار كشف شود. در غزل 69 همين گزيده تركيب پرده خون در بيت اول يادآور گوشه‌اي از موسيقي قديم ايران است به نام پرده خون. شاعر نمونه‌اي از ابيات مولانا را هم در اين معنا به عنوان شاهد مثال ذكر مي‌كند.(ص308) يا تعبير ره خاركش در رباعي شماره 104 كه اشاره به يكي از نواها و نغمه‌هاي موسيقي ايراني دارد.
جانا مي‌خور كه چون گل تازه شكفت/ بلبل ره خاركش كنون خواهد گفت
تنها منشين و شمع منشان كه بسي/ تنهات به زير خاك مي‌يابد خفت(ص243)

حافظه بي‌نظير و مطالعه مستمر استاد موجب شده تا با شنيدن بيتي، ابيات ديگر در آن مضمون يا فضاي شعري براي ايشان تداعي شود. و همين توجهات تاثير و تاثرات شاعران بر هم و از هم را نشان خواهد داد. در اين كتاب هم بسياري از ابيات عطار يادآور ابياتي از سنايي و مولانا و حافظ است و نشان مي‌دهد كه چگونه مطالعه شعر سنايي بر عطار تاثير گذاشته و شاعر غزلياتي را به استقبال شعر او سروده است. همچنين يادآور ميزان توجهات مولانا و حافظ به غزل عطار است. به عنوان نمونه استاد در غزل شماره 22متذكر مي‌شوند كه اين غزل تحت تاثير غزل سنايي سروده شده است. مطلع غزل عطار چنين است:
سخن عشق جز اشارت نيست / عشق دربند استعارت نيست
و مطلع غزل سنايي اين است:
عشق بازيچه و حكايت نيست / در ره عاشقي شكايت نيست
يا غزل شماره 105 با مطلع :
چون نيست كسي مرا به‌جاي تو
ترك همه گفتم از براي تو
كه تحت تاثير دو غزل از سنايي است كه مطلع آنها اين است:
اي گشته زخوبي و صفاي تو / آيينه روي ما قفاي تو
يا:
اي كعبه من در سراي تو/ جان و تن و دل مرا براي تو
همچنين مي‌توان غزل شماره 49 را نمونه استقبال‌هاي مولانا از عطار دانست.
عطار فرمايد:چه دانستم كه اين درياي بي‌پايان چنين باشد/ بخارش آسمان گردد كف دريا زمين باشد
كه موجب پديد آمدن يكي از زيباترين غزليات مولاناست با مطلع:
چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون/دلم را دوزخي سازد، دو چشمم را كند جيحون
(غزل شماره 303 در مجموعه گزيده غزليات شمس استاد شفيعي‌كدكني)
يا از اقتباسات حافظ از عطار مي‌توان به غزل شماره 21 اين مجموعه اشاره كرد كه حافظ مصراعي را عينا از عطار اقتباس مي‌كند و در غزل خود مي‌آورد:
نگاهي مي‌كند در آينه يار/ كه او خود عاشق خود جاودانه‌ست
به خود مي‌بازد از خود عشق با خود/ خيال آب و گل در ره بهانه‌ست (زبور/127)
و حافظ گويد: كه بندد طرف وصل از حسن شاهي/ كه با خود عشق بازد جاودانه/ نديم و مطرب وساقي همه اوست/ خيال آب و گل در ره بهانه

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 19:39 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

الو فرشته ی زیبا  سلام ...خوبی تو ؟

سلام ماه همیشه تمام...خوبی تو؟

 

برای اول این عاشقانه می گویم

خدای آینه، ختم کلام ...خوبی تو؟

 

برای ماندن مجنون بخوان مرا تا اوج

بدون قصه ی ابن سلام خوبی تو؟

 

اگر چه از دل مجنون شکایتی دارم

برای غصه ی لیلا حکایتی دارم

 

تمام بود و نبودم همین حکایت بود

که با تو پر زدنم اوج این سعادت بود

 

تو آفتابی و من تا همیشه مثل زمین

همیشه محو طلوع توام همین و همین

 

جدایی تو برایم غروب خواهد شد

اکر دوباره بمانی چه خوب خواهد شد

 

کنار گل بنشین و بهار باش فقط

به عشق ماندن و رفتن دچار باش فقط

 

کویر ساوه به عشق تو چون بهشت شده است

بهشت بی تو به چشمم چه زشت شده است

 

سلام گفتم و اکنون خدا نگهدارت

خدای قبله مجنون خدا نگهدارت

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:35 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

یادت می آید خیس باران در زمستان

باهم دویدنها خیابان در خیابان 

 

شانه به شانه چادرت چتری که ما را....

عریان شدی از روسری تا زیر باران...

 

ناگاه دیوار پدر سد من وتو

تو تکه ابری ریختی دز خویش ویران

 

وقتی که بستی روسری را چشمهایت

گریاند مرا خط به خط تا سطر پایان

 

 آن روز تو قربانی رسم و تعصب

امروز قلبت زیر چرخ تلخ پیکان

 

تقویم رد شد کم کم و گرمای خورشید

در امتداد جاده شب شت پنهان

 

 حالاببین یک سایه پیش سنگ قبرت

با یاد تو این شعر را در زیر باران...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:29 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

زندگی دایره ایست آشنا ...می بینید؟

چرخشی هست در این لحظه ها می بینید؟

 

□□□

سایه ای آزادید روی متن امروز

در پی خورشید نور را می بینید ...

 

و قدم ها آرام چشم ها در حیرت

جاده ای نورانی است و شما می بینید ...

 

آن قلم دست خداست می نویسد ما را

خویش را اینجا در خدا می بینید...

 

□□□

سی تن خسته ی راه سایه هایی تنها

و خدا آینه ایست در شما...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:25 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

نماز زاهد

 

یک شب سرد سایه ای تنها   

 باز هم سجده می شود خود را

 

قطره قطره سکوت می شکند

 

واژه های همیشه سبز دعا می چکد روی سطرآبهایش:

 

-آهای جاودانه یکتا با طلوع خودت مرا گم کن

 

ببرم تا اوج ها....بالا....

         □□□ 

صبح آغاز حل شدن من

 شعر هم لال میشود اینجا

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:19 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

از خود بگذر دور شو از این خانه

هر لحظه به یک جهان دیگر پا نه

 

 

تا کی تو به دنبال چراغی هستی

در نور خودت محو بشو پروانه

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:15 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

دلداده و سر به زیر باید به رویم

دستان مرا بگیر باید برویم

  

شلاق زد آفتاب ما را هر روز

دریای من از کویر باید برویم

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:12 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

 تا تو قلب خسته ی من یه ستاره پا می ذاره

انگار از تموم دنیا هیچ چی دیگه کم نداره

 

تا از اون چشای نازش میریزه بارون رو گونش

نگاه دستپاجه ی من بر می گرده می ره خونش

 

وقتی سینه ش می شه آغوش واسه تنهایی دوباره

می بینم خدارو داره گلهای عشقو می کاره

 

قربون نگاه نازت نم نم چشات قشنگه

توی برکه ی نگاهت دل من صاف و یه رنگه

 

نمی شه غریبه باشیم با همیشه بودن تو

نمونده دیگه یه دیوار بین دستم تا تن تو

 

هستی همیشه ی من بی تو واسم عشق غریبه

دستای خسته هنوزم توی انتظار سیبه

 

همیشه ستاره هستی تو دل سیاه من تو

کاش دوباره با تو باشم کاش شوی پناه من تو

 

ولی تا حرف قشنگت مونده تو خیال خامم

هنوزم تو کوچه ی عشق توی فکر یه سلامم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:11 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

بودا 

رسیده بود به جاده که خط آخر بود

و چشمای قشنگش از آسمان سر بود

 

بریده بود از آن شهرو بی صدا می رفت

به فکر لحظه ی آخر... دعای مادر بود

 

و دست شسته از این زندگی تکراری

در آسمان نیایش دلش کبوتر بود

 

نگاه کرد به معبد :-چه چه گرفته شده است

هجوم خاطره ها... باز چشم او تر بود

 

به سوی مقصد تاریک خود به راه افتاد

شبیه آینه اما کمی مکــدّر بود

                       □□□

وخسته بود کنار درخت پیر افتاد

اسیرحال و هوای جهان دیگر بود

 

                       □□□

دو عود روشن و نیلوفری که غنچه زده

نفس کشید تمام جهان معطر بود

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:7 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

- همه بیایید.

- دوباره تنبیه ؟

- ساکت! دیالوگ اضافی نداریم

- پیر زن خود خواه

- یک، دو، سه .....

- خودش را دزدیده کسی؟ ......

ناهید

شهابی فراری به مدار زمین

که دامنش رازهای غبارآلود.......

-   بیاد دختر گیسو طلا، بسترم پناه تو

-   پس ستاره ی تو می مانم ، بگذار لبهایم بسوزد تو را !

تنش مثل شعله ی نازکی در نسیم

                                     دستهایش لیز می خورد

- چه خنکی ......

                                        رخت خواب

                                                      و آغوشی که تکانش می دهد

                                                                                        انگشتانش نور ......

                                                                                                    پرده هایی در باد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 19:26 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

 

خواب از سرم پریده دلم بی قرار توست

خانم تمام زندگی من دچا توست

خانم تمام زندگی و عشق من تویی

دار و ندار و روز و شب و روح و تن تویی

خانم دلیل مستی و حیرانی منی

آفتاب روزهای زمستانی منی

بی عشق ناب تو به تکامل نمی رسم

بی هیچ شبهه نیمه ی پنهانی منی

تو سرنوشت گم شده ی سالهای دور

بر متن عاشقانه ی پیشانی منی

با آنکه زیر و رو شده ام با تو - باز هم

تنها امید لحظه ی ویرانی منی

خانم تمام مشکل من بی تو بودن است

نام تو را نبردن و از تو سرودن است

آن صبح که تمام زمین سبز پوش بود

چشمم به راه بود دلم هم به گوش بود

- ساعت دو است آه چرا دیر کرده است

این انتظار تلخ مرا پیر کرده است

یکباره تلفن - بفرما عزیز من

سیمرغ بال بسته ی قله گریز من

«از در درآمدی و من از خود به در شدم»

در چشمهای روشن تو غوطه ور شدم

آری قامت تو سراپا قشنگ است

بنشین که پایت روی چشم هوشنگ است

دریای من برقص که طوفان شدن خوش است

از تن درار جامه که عریان شدن خوش است

«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

بیدار بودم از تو و رویا ادامه داشت

عریان شدی سکوت تو اما ادامه داشت

خانم اجازه حرف مرا گوش میکنی؟

خود را برای عشق من آغوش میکنی؟

وقتی تو را نترس در آغوش داشتم

انگار روی ابر قدم میگذاشتم

انگار صد فرشته مرا روی دستها

دارند میبرند آن سوی هست ها

انگار خلسه گاه زمین چشمهای توست

اوج سکوت صاعقه در صدای توست

دیدم که از تب،هیجان گر گرفته است

خاک دلم که عاشق آب و هوای توست

دیدم در آسمان دل بیقرار من

برق ستاره ها اثر جای پای توست

دیدم که تو برای همیشه برای من

دیدم که من برای همیشه فدای توست

دیدم که جامه ی تن هم می شویم ما

در بود هم نمود عدم میشویم ما

دیدم تمام تن من گرم رفتن است

تک شاخ بال دار جنون مرکب من است

دریا اگر کمر به سفر در تو بسته است

مانند آفتاب نمازش شکسته است

پایش به عمق خواب زمین رفته بی گمان

جنگل اگر نوشته از این جاده خسته است

تاریخ هیچ گاه ندیده است لحظه ای

طوفان عشق سرخ تو از پا نشسته است

اما دلم که راه تو را رفته تا به اوج

یکباره از تمام زمین دست شسته است

دل دست شست و گفت که دست خودش نبود

در مسلخ الهه ی آتش فدا شود

زیبای من الهه ی آتش طلوع کن

خود را برای فتح زمانه شروع کن

از صبح روشنی که تو و من شدیم ما

یک باره مثل لاله و لادن شدیم ما

آنگونه وصل تن مجروح هم شدیم

یک روح در دو ....وای نه! یک تن شدیم ما

خانم ببین که سایه ی ما هم یکی شده است

بود و نبود من و تو با هم یکی شده است

خانم اجازه بی تو نفس هم مجاز نیست

حوای من بدون تو آدم مجاز نیست

خانم بدون تو شعر من دلنشین نبود

حرف دلم به جز دو سه خط نقطه چین نبود

وقت شروع عشق و گل و بوسه - پای من

مانند سرو بود ولی بر زمین نبود

آنقدر داغ بود تنت که کویر نیز

در ظهر تیر ماه چنین آتشین نبود

ابراز عشق کردم و گفتم که پیش من

یکباره ناز میکنی اما چنین نبود

آنگونه نازنینی و زیبا که آفتاب

در چشمهای روشن تو میرود به خواب

تو امتداد خواب خدایان باستان

در امتداد فاجعه ی تلخ داستان

بی تو تمام زندگی من جهنم است

نوروز هم برای من دل محرم است

بی تو فضای سینه نیستان مولوی است

معنای واژه واژه ی نینامه غم است

با تو چقدر میشود از آسمان نوشت

با تو هرچقدر بماند دلم کم است

با تو فضای سینه پر از آفتاب و ماه

با تو فضای خانه پر از عطر مریم است

با تو قلم و تن حوا - به چشم من

زیباترین بهشت شرر خیز آدم است

چند وقتیست که مرا به تناسخ نشسته ای

در من روان حضرت عطار محرم است

اما هر آنچه پای دلم میرود تو را

از هفت شهر عشق تو در اولین خم است

باران سنگ اگر که ببارد از آسمان

با تو ستون خیمه ی آیینه محکم است

سرچشمه ی تمامی الهام های من

با تو غزل همیشه برایم فراهم است

تنها به خاطر غم دوریست - بی گمان

اوضاع شعر من اگر امروز در هم است

خانم به هم چه خوب گره خورده بختمان

از فرط عشق لحظه ی سوگند سختمان

یادش به خیر گفتم و گفتی که ماه مست

آمد و مرز من و تو را ناگهان شکست

دیگر تمام زندگی من کنار توست

یعنی که قطره قطره ی خونم نثار توست

هرکس که دشمن تو - مرا نیز دشمن است

هر که با تو دوست - عزیز دل من است

خانم غرور قامت و دست نوازشت

تنها تلقی من از واژه ی زن است

بی شک به یمن حادثه ی چشمهای توست

با من اگر چراغ شب عشق روشن است

نام همیشه سبز تو را داد می زنم

وقتی که تیغ فاجعه بر روی گردن است

آرامش تمامی دنیا برای من

یک شب فقط در کنار تو در خواب بودن است

اما چگونه میشود از خواب ابر گفت

در این قبیله که دلش از جنس آهن است

دیگر در این زمانه ی بی آسمان سرد

جز تو نمیشود به کس اعتماد کرد

جز تو هر آنچه هست دروغ است پیش من

حرف تو مثل شعر فروغ است پیش من

زیباترین حماسه ی آواز در لبت

شاخ نبات حافظ شیراز در لبت

من را بخوان که میشوم از فرط اشتیاق

واژه به واژه معنی پرواز در لبت

طوفان نوح می شود آغاز در دلم

وقتی که میشود بوسه آغاز در لبت

پیش لب تو حرف می و خم صحیح نیست

آنجا که آب هست تیمم صحیح نیست

قامت قیامت از تو نام است نام من

شبت بربریده ی عالم دوام من

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 5:27 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

من آن رودم که تنها آب دارم

نگاهی خسته و بی تاب دارم

 

من عشق نور دارم در دل اما

فقط تصویری از مهتاب دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 20:1 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تو بر آیینه ها مانند آهی

تو مثل تکه ابری بی پناهی

 

بیا من آسمان هستم برایت

به غیر از من نداری تکیه گاهی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 19:59 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

بیا مانند من اهل سفرباش

از اشک چشمهایم با خبر باش

 

بیا تا صبح چون ابری بباریم

کمی همراه این چشمان تر باش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 19:57 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

من کشیدم جاده را او پا گذاشت-

 

روی قولش کلبه ی من را گذشت-

 

در کویری که قرار ما نبود

 

پس دوباره ابر را آنجا گذاشت

 

رنگ چشمانش به روی بوم ریخت

 

او به جای رنگ ها دریا گذاشت

 

ساحل زیبای من تاریک بود-

 

او چراغ ماه را اما گذاشت-

 

توی قاب پنجره و جاده ای-

 

پشت در رو به سیاهی ها گذاشت

 

مثل رؤیا بود آن شب دستهاش

 

توی دستم عطری از غم جا گذاشت

 

در کنار جاده اسبی را کشید

 

رفت من را با خودم تنها گذاشت

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 18:51 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

 

عاشقانه کلیک کن

عاشقانه کلیک کن 2 

عاشقانه کلیک کن 3 

عاشقانه کلیک کن 4

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385 ساعت 22:31 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 20:4 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تو لالا ییــست آهـنگ صــدایت       

دلم تنگ است تنگ گریه هایت

 

هــمیشه مــینویسم از تو مادر

تــمــام شــعر هــــایم فــدایـــت

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 18:5 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تا در تلفـــن صـــدای تـــو می پیچد

لبـــخــنـد مــرا بــرای تـــو می پیچد

 

هی قطع بکن:-«مادرم انــگار آمـد»

یک بغض به خنده های تو می پیچد

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 18:15 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 11:28 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

شــروع سطـــــر باران بــا ســياهــي                 نمــي خوابد خيابان با سيـاهي

و كودك دستهــــاي كوچكــش را                     به جيبش ، و پريشان با سياهي

به سوي خانه چشمش خيش مي شد                   به فكــر درد مامان با سيـاهي

كه سرفه سرفه مادر كم شد از خود                  كه آمد اين زمستان با سياهي

كه سرفه سرفه مادر سينه اش سوخت                و افتاده است بي جان با سياهي

كه سرفه سرفه وقتي سفـره خاليسـت                چه بايد كرد با نان با سياهي

و در زد : - خواهرم اين صورت ماه                  چرا گشته است پنهان با سياهي

- دادا ... داداش مادر ........

                                       قطره

                                                     قطره

                                                           شروع سطر باران با سياهي

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 10:21 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

آب مي شد از شرم ، پير مرد تنها          با عصايي در دست - « شمع دارم آقا »

                                  □□□

خانه ي او ديشب مثل گوري تاريك         سرفه سرفه بستر ، مي شد از خون دريا

دخترك مي ناليد ناله هاي آخر           آب مي شد كم كم چشمهاي بابا

                                   □□□

هفت شمع خاموش مانده روي دستش       تا كه شايد بخرد قرص هاي او را

-« شمع دارم آقا » .. باز شب در تكرار     سايه ها سردِ سرد ، رد شدند از آنجا

                                      □□□

روي گوري كوچك ، هفت شمع روشن       قطره ها مي ريزد ، پير مردي تنها

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 10:18 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

كوچه ي خيس ، نغمه ي باران

 

روح تنها و خسته ات ويران

 

تو همان دختر پر آشوبي

 

سايه ي توي كوچه ها ويلان !

 

هيچ چيزي نيامده گيرت

 

از فروش چهار تا گلدان

 

سفره ي تو هميشه خالي ماند

 

سرفه هاي تو شعله اي سوزان

 

سرفه سرفه به راه مي افتي

 

مي روي باز گوشه ي ميدان

 

نانواي محله مي داند

 

جيبهاي تو خالي ... اما نان ،

 

نان گرانتر شده است از ديروز

 

پس برو باز هم گرسنه بمان

 

كوله بار تو بسته خواهد شد 

    

« كولي بي قرار سرگردان »      

 

باز هم كوچه هاي شهري سرد

 

سرفه هاي تو ... نغمه باران ...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 10:14 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

                                     

 

 

آن كــــوچه پــر ز  ماجرا يـــادت هســـت؟

و بــازي گرگـم به هــوا يــادت هــسـت ؟

 

باران كه گرفت هر دومان خيس شديــم

ماننــد گــل و پــرنــده ها يادت هسـت ؟

 

روزي كــه تـــو را بــاز صــدا زد مادر

گفتي : نمي آيم به خدا يـادت هســت؟

 

در بــازي گــرگــم به هــوا مـادر بُرد

از من كه تو را كرد جدا يادت هست؟

 

آن روز گــذشت ،و بــهاري ديگــر

نگذاشت قدم به باغ ما یادت هست؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 10:13 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تو باران ، نه بهاران نه تو جاني

 

        بــراي مــن زمين و آسماني

 

خدايا گر چه من دورم ،تو اي كاش

 

      هميشه پيش من هر جا بماني 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 10:12 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

برگرد دلم ستاره ها را گـم كـرد 

 

      سـجاده و تسبــيح و دعا را گــم كرد

 

 

بي آيه ي چشمان تو اين سايه ي سرد 

 

 

      سرگرم خودش بود و خدا را گم كرد

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 10:9 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

اين واژه تويي واژه ي ديگر هم من

 

           اين زندگي ماست رباعــي بودن

 

 

از آخر خط نترس همراه كه هست

 

           يك زندگي دوباره پس از مردن

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 10:9 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تو كه اينجا نباشي در كنارم 

 

           همــيشه بــي قــرار بــي قــرارم

 

 

تو با رفتن كه از يادم نرفتي 

 

             تو را هر جا كه باشي دوست دارم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 10:7 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com